|
میعادگاه عشق گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم ....من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم
|
به خدا سپردمت قلبم از درون سینه درد می کشه بخاطر اون چیزی که حس می کنم راه می روم ، نه مقابلم را می بینم و نه دور و اطرافم را برایت خیلی آسون و راحت شده اینکه عذابم بدی ، و بهم ظلم کنی ، من برات بی ارزش شدم دلم می خواست احساسم را تجربه کنی اما خواستنش برام خیلی سخته چقدر بهت گفتم اینکه تو آدم خودخواهی هستی و بجز از خودت به کسی فکر نمی کنی (بهم می گی که برای من زندگی می کنی در حالی تو فقط برای خودت زندگی کردی )2 من درون چشمای تو دیدم (میای می گی چشمای من اشتباه دیدن و واسه خودت داستان می بافی هر بار که بهت نزدیک می شم ، فرسخ ها از خودت دورم می کنی )2 بخدا سپردمت [ جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲ ] [ 5:38 ] [ جان نثار ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |