میعادگاه عشق
گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم ....من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم 
قالب وبلاگ


عمری خلاف مردم خوش پوش خوش خیال


در دل غم زمانه گرفتم گریستم


دیدم که برنداشت کسی نعشم از زمین


خود نعش خود به شانه گرفتم گریستم


شعر از اسدالله عفیف باختری ( شاعر افغانی )

*******************************

متن زیر از محمد هاشم صفار خیلی بدلم نشست

کسی از دلش خبر نداشت. انگشت اتهام به سمتش بود و آماج تهمت ها بی رحم، سنگدل، خودخواه.

اما چه کسی میداند در دل کسی که می رود چه می گذرد؟ حالش بد بود و این ها نمکِ زخمش بودند.همیشه کسی که می رود مقصر نیست، همیشه کسی که می ماند مظلوم و بی تقصیر نیست.

شاید آن که می رود آنقدر زخم بر تن دارد که دیگر جایی برای زخم تازه نیست، یا آنکه می ماند آنقدر فریاد زده که دیگر نای حرف زدن ندارد و در چشم دیگران می شود: مظلومِ ساکت!

[ سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲ ] [ 11:40 ] [ جان نثار ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
لینک های مفید
امکانات وب