میعادگاه عشق
گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم ....من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم 
قالب وبلاگ

[ یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۲ ] [ 2:33 ] [ جان نثار ] [ ]
[ سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲ ] [ 15:36 ] [ جان نثار ] [ ]

در غارهای تنهایی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون می‌داد

زن‌های باردار

نوزادهای بی‌سر زائیدند

و گاهواره‌ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان، نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده گاه‌های الهی گریختند

و بره‌های گمشده عیسی

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشت‌ها نشنیدند.

فروغ فرخزاد

[ دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۲ ] [ 18:26 ] [ جان نثار ] [ ]

آری بقول براهنی

*****************

دویدم و دویدم

تا خورشید بیاید

نیامد

به آسمان و زمین

به گل و خار

به آب و خاک

چنگ انداختم

که خورشید بیاید

نیامد

شبها تا صبح نخوابیدم و زار زار گریستم

که خورشید بیاید

نیامد

روزها دست در گریبان

به کنجی نشستم و چشم بر در دوختم

که خورشید بیاید

نیامد

نه

او آمده بود

و من تصور غلطی از خورشید داشتم

آخر من

خورشید را ندیده بودم و او را نمی شناختم

آری او آمده بود

و همیشه با من بود

لطیف و پر مهر

خموش و آرام

عاشقانه مرا می پائید

و من او را نمی دیدم

آری خورشید من

آمده بود

****************

جان نثار

[ جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲ ] [ 2:1 ] [ جان نثار ] [ ]

شتاب کردم که آفتاب بیاید

نیامد

دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می‌ریخت

که آفتاب بیاید

نیامد

به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند

که آفتاب بیاید

نیامد

چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم

شبانه روز دریدم، دریدم

که آفتاب بیاید

نیامد

چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش

چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید

نیامد

کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو

چو آمدم به خیابان

دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید

نیامد

اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را

ولی گریستن نتوانستم

نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم

که آفتاب بیاید

نیامد

رضا براهنی

[ جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲ ] [ 1:47 ] [ جان نثار ] [ ]

‏چيه اين كلمه ى '' بمون '' ؟؟

‏كه وقتى ميشنويش انگارى دنيار و بهت دادن!!

‏- بمون باهام..

‏- بمون تو زندگيم..

‏- بمون تا بمونم..

‏و قشنگترين و شيرين ترينش اينه كه بگه :

بمونى برام..

******************

از ناشناس

[ جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲ ] [ 1:24 ] [ جان نثار ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
لینک های مفید
امکانات وب